تبليغاتX
وفا دات کام

 

با اینکه اعتقاد به ساعت نداشتم
یک شب که مثل مرگ حقیقت نداشتم

چشمم به دست و ساعتتان بود، اگر چه من...
من به نگاه های بد عادت نداشتم!

 انگار در تماس دل و چشم و ساعتت
تعریفی از زبان خجالت نداشتم

دستم به نبض ساعت تو ... « زود تر بزن !»
دستم به نبض دستِ تو ... « جرأت نداشتم »

آقا ! چقدر مانده به دستانـَ...( نَه)، ساعتت ؟
تا لمس لحظه های تو فرصت نداشتم
  ■ 
من باز مثل عقربه ها خواب دیده بود 
من مرده بود و قدرت حرکت نداشتم

بعد از تو با خطوط زمان قهر کرده ام 
دریای گیج بودم و وسعت نداشتم

بعد از تو بی مهارترین «گریه» ها شدم 
اصلاً به « شخص گُنده» شباهت نداشتم

روزی هزار بار به خود گفته ام که کاش 
کاری به کار ساعت دستت نداشتم 

باور کن اتفاق نبود، «عاشق ات شدم»
من را ببخش! قصدِ جسارت نداشتم!

 

+ نوشته شده توسط زینب

 

خیال پاره شدن داشت در نخ ِ تسـبـیـح

یقین ِ فاصله ی بین دست ِ من ... وَ ضریح

 

از اینکه «عشق»، جذامی که بر دلم افتاد

از این قیافه ی معشوقه های زشت و کریه

 

ولی چگونه غزل عاشقانه تر بشود

بدون چشم تو و استعاره و تشبیه ؟

 

بدون اینکه... (سه نقطه) ، بدون آرایـ ِ ... ؟!

بدون ِ ساده ترین شکل خنده های ملیح

 

چه بود حس حضورت؟ علاقه یا عادت؟

تو را برای چه می خواست؟ عشق یا تفریح؟

 

شبیه یک بعلاوه (+) در آزمایش ها

شبیه رابطه ی مریم و صلیب و مسیح

 

من از بهشت اگر چه بدم نمی آید

ولی نگاه تو را میدهم به آن ترجیح

 

                     ***

و من به کُفـر و یقین و خیال و حس شک کرد!

 دوباره شک کرد و بعد

 پاره شد تـ..

                سـ..

             بـ..

                  یـ..

                        

+ نوشته شده توسط زینب

 

داد و قالت همیشه مصنوعی است ، دوست دارمـ کمی مرا بزنی

کـِیف ِمخصوص تازه ای دارد : مثل تنبیه واقعی ، (بدنی)

بغلت می کنمـ برای خودمـ ، بغلمـ می کنی بزرگ شومـ

هر دو جورش برای من خوب است ، هر دوجورش  طبیعی و علنی

طعمـ انگشت هات طعمـ عسل ، کف دستان مخملی ت ولرمـ

حسّ لیوان چایی پررنگ ، بعدِ یک مشت تخمه ی وطنی

توی چادر نمازمی گاهی ، در  " تو را دوست دارمـ ِ"  عربی

نه تو را می شود امانت داد ،  نه نگه داشتت ، نه بُُُر زدنی

آرزو می کنمـ کنار خودت ، بنشانی مرا و تا خود ِ صبح

توی خوابمـ ببینمت که کمی ، من به جای توامـ ، تو جای منی

 

آرزو عیب نیست ... فاجعه است ... ، (روی این دختر نفهمـ ... سیاه )  

مزّه ی گنگ  گونه های تَرَش ، مثل یک لیس ِ بستنی دهنی

.

.

.

جانمازمـ حواس پرت شده ،

                             قبله امـ گیــج ِ گیسوان کسی

                                                                 تو شبیه خدای من یا نه ...

                                                                                       آن خدای بزرگ ، شکل زنی  _ __ __

 

هر دو جورش برای  من خوب است ...

 

+ نوشته شده توسط زینب

 

داد و قالت همیشه مصنوعی است ، دوست دارمـ کمی مرا بزنی

کـِیف ِمخصوص تازه ای دارد : مثل تنبیه واقعی ، (بدنی)

بغلت می کنمـ برای خودمـ ، بغلمـ می کنی بزرگ شومـ

هر دو جورش برای من خوب است ، هر دوجورش  طبیعی و علنی

طعمـ انگشت هات طعمـ عسل ، کف دستان مخملی ت ولرمـ

حسّ لیوان چایی پررنگ ، بعدِ یک مشت تخمه ی وطنی

توی چادر نمازمی گاهی ، در  " تو را دوست دارمـ ِ"  عربی

نه تو را می شود امانت داد ،  نه نگه داشتت ، نه بُُُر زدنی

آرزو می کنمـ کنار خودت ، بنشانی مرا و تا خود ِ صبح

توی خوابمـ ببینمت که کمی ، من به جای توامـ ، تو جای منی

 

آرزو عیب نیست ... فاجعه است ... ، (روی این دختر نفهمـ ... سیاه )  

مزّه ی گنگ  گونه های تَرَش ، مثل یک لیس ِ بستنی دهنی

.

.

.

جانمازمـ حواس پرت شده ،

                             قبله امـ گیــج ِ گیسوان کسی

                                                                 تو شبیه خدای من یا نه ...

                                                                                       آن خدای بزرگ ، شکل زنی  _ __ __

 

هر دو جورش برای  من خوب است ...

 

+ نوشته شده توسط زینب

 

توی بهـشـت پاتوق زن های میگرنی سـت
زن هــای چـادری ، هـمـه اهـل جــهنّـمـنــد
تــلفـیق این دو تا مـنـمـ و . . . تو کـــنار من
منهای ما دو تا همه خوشبخت می شوند!

 ............!

ضربه ی آخرت اساسی بود ، زخمـ جر خورده توی دستانمـ

کتفمـ از جاش می زند بیرون ، لقمه ی آخرمـ به دندانمـ

_ دوست دارمـ کثیـف تر باشمـ ، چکمه ات را بکوب روی سرمـ

اگر از چشمـ هامـ ترسیدی ، به خودت رحمـ کن ، بسوزانمـ

توی یک روزنامه شاید صبح ، (صبح ِ بعدش) ... تو را وسط بکشند

به خودت شک نکن به روت نیار ، من همین گوشه ... ، توی فنجانمـ

 

(سر بکش خون قهوه را آرامـ ، زهر این فال مزّه اش خوب است

پشت این قصّه گیج می رقصی ، پشت این قصّه گیج ... می خوانمـ) :

 

من و تو تکّه های یک جسدیمـ ، ته این چاله می رسیمـ به همـ

نه من از لختی تو می ترسمـ ، نه تو از شانه های عریانمـ

 

نفس هر دومان گرفته ولی ... توی این عکس حالمان خوب است

به خیالمـ نمی رسد باشی ، به خیالمـ نمی ... ن مـ ی د ا ن مـ  _ __ ___

+ نوشته شده توسط زینب

 

شروع وسوسه ات عصر نيمه ي اسفند

سلام دخترِ آقا ... سلام ... {يك لبخند}

 

وَ پنج سال تمام از تو عشق دزديدم

چگونه دل به تو دادم؟ چرا؟ نفهميدم!!

 

تمام دلخوشي ام شد صداي تو – تلفن-

شبانه هاي غريبم به جاي تو تلفن

 

چقدر گريه كنم پشت خطّ ايرانسل؟

تورا نفس بكشم در لباس و عطر شنل؟

 

مسافرت به چه شوقي؟ به شوق ديدن تو

كنار پنجره ها تشنه ي رسيدن تو

 

چقدر عاشقتم مرد خشك و سخت و چغر

چه عشق گيج غريبي شبيه Pink Panter

 

بيا به داد دلم {اين فقط شكسته} برس

چقدر منتظرم زنگ، نامه يا SMS!

 

مكان: سكوت عميقم اتاق آبي و پير

زمان: درست غروبي سياه 18 تير

 

مني كه منتظرم مرد قصه ام باشي

تورا كنار خودم كنج برگ نقاشي -

 

كشيده ام كه بگويم چقدر دلتنگم

به شوق آمدنت با سكوت مي جنگم.

+ نوشته شده توسط زینب

 درد دل جای دیگری دارد
حق نداری دوباره بنویسی!
عشق را با بیان ساده ی خود
گوشه ای با اشاره بنویسی


تو ستاره ستاره می افتی
توی حوض عمیق بی سر پوش
من ولی می فشارمت در خود
لب به لب سینه سینه در آغوش!


گریه هایم برای یک عمر است
در جهانی که خنده اجباریست
حرفهایم هنوز مثل قدیم...
شعر هایم همیشه تکراریست!


من نفهمیدم از کجای جهان
یک خدای بزرگ می آید
دستهایم هنوز منتظرند!
منتظر تا که... منتظر شاید...


شعر یعنی همان نوشته شدن
حرف هایی که باورش سخت است
ادبیات کوچک قلبم
شعر باشد همیشه خوشبخت است


ادبیات کوچک دل ِ من
۲۸ سال بی تو سر کرده
و هماغوش شعر زیر پتو
هر شب ِ خیره را سحر کرده

+ نوشته شده توسط زینب

اصلا چرا؟ برای چه من عاشقت شدم؟ 
شلاق می زنم به خودم که مقصّر است 
من ، مازوخیسم گیج به پایان رسیده ای ست 
که تا هنوز منتظرت پشت پنجره است 
 
من جاده های گم شده سمت گذشته ام 
با یک قطار حادثه از روزهای خیس 
بر ریل های ممتد رویا نشسته ام 
حالا مرا به جا... که بله! من توام! آلیس... 
 
من توی تونلی که به تو ختم می شود 
با یک نفر که [دیر شده! دیــــــــر! د ِ بدو] 
در ناگهان ِ بوسه به تو فکر می کنم 
هر قدر هم که دير ولی می رسم به تو! 

از چشم های خیس بپرسید می شود
یک قلب امن ِ تازه تری برگزید بعد
آهسته از تبسم یک عشق رد شد و
هرگز جنون خاطره ها را ندید بعد؟
 
این سرزمین پوچ کجایش عجیب نیست؟ 
من با توام ، تویی که از این عشق خسته ای 
من با توام! بگو که چرا توی قلب من 
با چشم های بسته ی نفرت نشسته ای؟

من پابرهنه غوطه ورم در هنوزها 
امشب شب ِ سقوط من از چشم های توست 
رحمی کن ای پرنده ی من هفت آسمان 
حتی هنوز مطمئنم زیر پای توست! 
 
از ارتفاع تا تو شدن می پرم به هیچ 
از چشم های بسته ات از روی بالکن 
دست مرا بگیر که من بی تو هیچ وقت... 
من بی تو... بی... نمی شود اصلا قبول کن! 
 
بیزارم از تمام جهان از خدای تو 
از این طناب ساخته از کاموای تو 
این مازوخیسم گیج به پایان رسیده است! 
با یک جنون سرزده از دست های تو! 
 


من خواب دیده ام که به تو می رسم ولی 
اخلاق عشق با دل من سازگار نیست 
باید گذشت از تو ، ولی نه! نمی شود 

راهی به جز کشیدن این انتظار نیست!
+ نوشته شده توسط زینب


تا کي شکست خوردن و در هيچ جستجو؟

محکوم مي شوي به گناهي که هيچ وقت...

من به خرابه اي دل خود را گره زدم

بعد از سقوط در دل چاهي که هيچ وقت...


 کج آمدم چگونه بگويم برايت از
اين روزها که گم شده ام توي هيچ ها؟
اين روزها که گريه ام از روي عادت است
اين روز ها که مي روم از ... / سمت ناکجا

 وقتي شکست مي خوري از دست هاي خود
اينکه« چرا ادامه دهم» فکر مضحکیست؟
نفری
ن به روز هاي سياهي که ساختي
     [اين حرف از زني است که تا صبح مي گريست!]         


 وقتي زمان جنازه ي يک چشمه را به ده
تحويل مي دهد به خدا لطف کن بگو
آبادي از همه ، همه ي سهم خود گذشت
اما کجاست مالک عدل و ... کجاست؟ کو؟


 تاريخ عکس کوچک يک خانواده است
که هر کدام بر دل چوپان لگد زدند
چوپان چه دارد از همه ي عمر خويش جز
جز چشم هاي خسته ي يک گله گوسفند؟


 اين عکس دسته جمعي يک خانواده است
در اين خرابه اي که من و تو رعيتيم
در اين خرابه اي که... قسم به ، قسم به عشق
هي سنگ مي زنند به پر هاي يا کريم


من هيچ چي! جهان من از فقر خسته است
بايد اميد کاشت! ولي با کدام دست؟
ما صبح تا غروب پي ِ هيچ مي دويم
در جنگلي که پر شده از گرگ هاي مست!


 تاريخ سهم جيغ من آن موقعيست که
محکوم مي شدي تو به تبعيد تا خدا
تا دوور... دور... دورتر از هر چه مرز بود
هي مشت مشت پرسه زدم ناگزير تا...

+ نوشته شده توسط زینب |


تو از بازی گريزانی

                     

                       من از بازيچه بودن سخت


بيزارم............


"بوسه یک اتفاق شیرین بود"

اشک در استکان من افتاد

موش اسباب بازیت بودم

گربه هایت به جان من افتاد

تا کجا عشق سگ – دو خواهد زد ؟

 

سم شدم توی معده ی سوراخ

بعد مرگِ خودم هدر رفتم

پیش تو مثل صفحه ی خالی

از خودم در سکوت سر رفتم

بغض من زیر سوزنت خون شد

 

مثل  جارختی بدون لباس

روی تنهایی کمد بودم

توی ژورنال های خیاطی

من فقط چند جور مد بودم

هر چه پوشیدم از تو قیچی شد

 

 

ساقی سیم ساق من  پر کرد

ساق هایم  قرابه ی می شد

در و دیوار شهرمان  به  تو خورد

مستی ام توی جوب ها قی شد

در شراب تو  چند ساله شدم؟

 

از سرم در بیاورم خود را؟

از خودم در بیاورم سر را ؟

فلسفه هر چه بود بیرون بود

خانه ام باش ، بسته ام در را

عاشقم باش منطقی هم باش

 

چشم تو از مداد من افتاد

کور خواندم از این الفــــ  بــ  پـــ

ریل ها را شمردم و پاشاند

مغز من  را قطار بی کوپه

زندگی فعل های ماضی بود

 

حوریه فقه خواند و حوری شد

...به جهنم اگر چه حوریه ات 

من نمک - گیر یک لبی هستم

ته رودخانه ی اهر ات

دل من شور می زند  آقا   

 

پدرم  گفت :« کوفت »،خندیدم

مادرم داشت شام می آورد

بوسه ی من به صورتش  برخورد

بوسه ی من جذام می آورد

خود خوری های مضحکی دارم

 

مثل تف بر زمین خود انداخت

-دانه ای در زمین بی برکت-

شده ام یک فرشته ی کافر

در دهان خدای خود لعنت

تف به این زندگانی ای که منم

  

موش ها آمدند و فیل شدم

فیل ها آمدند و موش شدم

بین جادوی قصه ات مُردم

و کلاغ سیاه پوش شدم

خواهرم آش پشت پا می پخت

 


+ نوشته شده توسط زینب |

 

این وبلاگ یکی از دوستامه که تازه  به جمع وبلاگ نویسان پیوسته و معتقده که بلاگفایی ها می تونن همسایه هایی خوبی باشن.. اون دنبال چند تا همسایه ی مطمینه.. تو می تونی براش همسایه ی خوبی باشی. یه سر بهش بزن

http://yade-mola.blogfa.com

این شعر رو تو دفتر خاطراتم پیدا کرده بودم .. سروده شده در اسفند ۱۳۷۴ اشکال زیاد داشت اما دست کاری نکردم... چون این جزء اولین شعرهایی هست که نوشته بودم!

 

سکوت کردی و همهمه ها بهم خوردند

و کوچه ها برای بردنت خم خوردند...

و "من"...که درون خودش ته نشین شد و مرد!

چه لحظه های بدی بی شما رقم خوردند....

و نعش شعر ها ...... روی دفتر من....

زدند ضجه و یک کهکشان ستم خوردند..

و خاطره هایم یکی یکی بی تو

تمام شب نشستند و کاسه کاسه خوردند!

به جای من در شب عروسی تو

فرشته های آسمان همه سم خوردند!

===============================

چندیست حوالی خون پرسه می زنم

دیوانه شدم دور جنون پرسه می زنم

گم کرده ام تو را و دل ساده ی تو را

تسبیح صادقانه ی سجاده ی تو را

آن شاعره ی آهنی بی ریا کجاست؟

دنیا پر از بهانه شده پس خدا کجاست؟

ساکت... مرا به جنگ صدا می کند کسی

با لهجه ی تفنگ صدا می کند کسی

انگار کوفه کوفه غریبی است در دلم

یک حس و حال غریبی است در دلم

این زخمهای کهنه ی من درد می کشند

درد از آنچه بر سرم آورد می کشند!

ای ناله های خسته ی کارون ندیده ها

ای خفته گان جزیره ی مجنون ندیده ها

از مهر و از عاطفه سهمی نمانده است

جز خاطرات زخمی وحشی نمانده است

در ازدحام خاطره گشتیم بارها

هی دور زدیم و پس نشستیم بارها

من باز هم حوالی خون پرسه می زنم

دیوانه شدم گرد جنون پرسه می زنم...

 

+ نوشته شده توسط زینب |

 

امشب..... داشتم به حرفهای دیروزت فکر می کردم که یهو پرت شدم تو گذشته.... و همه ی روزم را محوخاطراتی بودم که توی دفتر قدیمی خاک خوردم دیده بودم.... امشب کلی پشت سر خاطره هایم حرف زدم...

یادت داشت بین حرفهای منو باران می پرید ! شر شر بارن شهریور و رقص باد در حیاط مشغول شاعر کردن دختری بود...

با اینکه گفته بودی همه چیز جای مخصوص خودش را دارد اما باور کن دیده ام آفتابه هایی را که با پارتی خودشان را توی گلخانه ها جا کرده اند... دلم می گیرد از حرفهای این آدمهای ناشناسی که قیافه هایشان مرا به جمله یTHE END فیلمهای سیاه و سفید خارجی می اندازند...

این روزها خوابهای خاکستریم دارند تراژدی زندگی مرا به تصویر می کشند... وای که چقدر این روزها ابریم!!!!! پنجره را کنار می زنم تا خدا را بهتر ببینم .. کار هر شبم هست این دیوانه بازی! تا از این پنجره ی نیمه باز ذره ای خدا وارد اتاقم نشود حالم خوب نمی شود...

نور لامپ تیر برقهای شهرداری پاشیده روی قد کوچه مان .. نور کمتری هم ماسیده روی شانه های درخت گیلاس حیاطمان .. و دارد روی شانه اش سنگینی می کند... کاش بتوانم این نور را هم مثل پرده کنار بزنم..

و من طبق عادت دوران کودکیم بزرگترین غمم در شب بارانی این است که چرا هیچ ستاره ای در آسمان نیست ؟! و خدا دارد به این غم کوچکم می خندد... همیشه فکر میکردم ستاره ها چراغهای خیابان های شهرهای آسمانند.. و هر وقت که لامپهای شهرداری آنها اتصال پیدا می کند ما می گوییم : ستاره چشمک می زند.. شهرداری هایشان زیاد به لامپهای خراب آنجا اهمیت نمی دهند... چون روز که شد خود به خود شارژ می شوند....و لزومی ندارد یک هفته بعد از خراب شدنش مردی از طرف اداره ی برق بیاید و با کراهت کمربندی دور خودش و تیر برق ببندد و در حالی که دارد غر می زند به جان بچه های محل و آنها را عامل این جنایت می داند بالا برود و لامپ را عوض کند... .شبهای آسمان رنگش آبی است و مثل شبهای ما سیاه و ترسناک نیست... آبی بودنش را از پشت پنجره ی اتاقت می شود بفهمی...

نزدیک شبهای احیا که می شود حال و روزم همین است... آنقدر شیطان خونم می زند بالا که خودم هم خودم را نمی شناسم... می دانم امسال هم مثل سالهای دیگر شب قدری نخواهم شد!!!

بر خلاف شبهای بارانی دیگر این بار چترم را بر می دارم و میگیرم روی سرم و گامهای سنگینم را می گذارم روی سینه ی خیس خیابان و راه می روم و بلند بلند می خندم به نظریه ی جبر جغرافیایی "کارل ریتر" و "الن چرچیل سمپل" و باز میان شاه بیت خنده ام.... گ...ر...ی...ه...ام می گیرد!

آهای "محمد علی بهمنی"... دمت گرم استاد !..... دوست دارم حرفهای نیش دارت را غزلهای دیوانه وارت را ... غزلهایی را که به آتش کشیدی و... شعرهایی را که در نطفه کشتی.. دوست دارم مرگ غزلهایت را ... سوختن باهم تک تک حروفی را که حرفی داشتند برای گفتن اما... بکش تو  " گناه هر آن غزلی که نگفته ای با من!"

شاعری تجربه ی تلخی است برای آنان که می بینند شاعران با شنیدن نام زعفران یاد "شله زرد " می افتند و من یادم نمی آید شاعری در دفتر شعرش نوشته باشد " زعفران نام گل زیبایی است"...

شاعری تجربه ی تلخی است برای آنان که می بینند  مشتی از فولاد دارد جای نسل گل سرخ فردا را میگیرد!!!

طولانی شد.. همیشه از طولانی بودن بدم می آید.... شب طولانی.. شعر طولانی... انتظار طولانی.. خنده های احمقانه ی طولانی .... !

دارم از خودم پیشی می گیرم این روزها... راستی تو فکر می کنی با این سرعتی که من در زندگی دارم ... بتوانم روزی .. جایی به خودم برسم ؟!

+ نوشته شده توسط زینب |

 

بعد بیست هفت بهار آمده ای

که ببینی چه بر سرم آمد؟

دخترت شاعر است بابایی...

دخترت شاعرست ، می فهمد!

*******************************

از من نمانده است به جز خاطرات بد

با تو ، بدون چتر ، خیابان ، گریستن

جز گم شدن نشستن ما روبروی هم

هی چشم توی چشم شتابان گریستن

 

از دست داده ام چه کنم بعد رفتنت

این خاطرات مبهم باران نشسته را؟

اینجا هوای ابری ِ سلول می برد

هر شب مرا به یاد ِ تو از پشت میله ها!

 

دیوار های فاصله را خوب می شود

از پشت میله های جدایی نگاه کرد

از حسرت نبودن یک زندگی خوب

تا می شود گریست و هر شب گناه کرد!

 

دیوار های فاصله را می شود ندید

وقتی که چشم های تو از فقر خسته نیست

وقتی که سقف ِ خانه تو را گرم می کند

وقتی که دست های پدر توی دستــ  ِ ... نیست

 

سهم من این شُدست ، چرا گریه می کنی؟

از سرنوشت مبهم من یا که... بگذریم!

این قسمت من است از این عشق لعنتی

اما تو خوب باش گُلم، ما که... بگذریم!

 

اما تو زندگی کن و ... تو قول داده ای

که سال های سال / عزیزم قبول کن

آن چشم های ریز به دردت نمی خورد

پس چشم های سبز ِ مرا هم قبول کن

 

- - -

 

من از هوای ابری سلول دلخورم

از قلب های سنگی مردان پشت در

از یک شناسنامه که «من» دختر کسیست

با بادهای وحشی ِ گمراه همسفر

 

از من نمانده است... چرا زندگی کنم

با خاطرات غم زده در این کیوسک ها

جز اینکه هی مچاله شوم روز شب شود

شب خواب های تب زده پهلوی سوسک ها...

 

از من نمانده است به جز شعر شعر شعر

جز هیچ های در به در ِ لعنتی فقط

از دست داده ام همه را این مقصر است:

آزاده ی بشارتی خط خطی فقط!

 

**************************************

زل می زنند چشم مرا بچه گربه ها

در کوچه های بی همه کس گریه می کنم

از جاده ها بپرس چرا آمدم! بپرس

مثل پرنده توی قفس گریه می کنم!

 

من گریه می کنم ته ِ این جاده های دور

در شهر تو غریـــب تر از هر فرشته ای

تنها به خاطرات تو هی چنگ می زنم

باور نمی کنم که تو از من گذشته ای!

 

تو رفتی و نگفت کسی یک نفر هنوز

پشت در است و خیره به تو فکر می کند

یک دخترعجیب کوچولو هنوز هم

به روز های تیره ، به تو فکر می کند

 

در شهر تو سیاهی یک قلب بی دلیل

در گوش های حیرت من جیــغ می کشد

با چشم های بسته کسی مثل اژدها

آهسته روی سایه ی من تیغ می کشد

 

بن بست های بی همه چی توی شهر تو

در قلب من عجیب تر از... راه می روند

وحشی تر از هجوم هم آغوش / تر شدن

مردان هیز شهر تو از دور می دوند!

 

من گریه می کنم ته این باغ وحش پوچ

از فکر های مضحک این گوسفند ها

از شاعرانگی خودم ، از شکست هام

در این چهار پاره ببین روی بند ها...

-

من در غروب شهر شما گم نمی شوم

دل کنده ام از عشق! ... ویا اینکه سالها...

ترس من از قیامت نزدیک و از خداست!

از لرزش صدای تو پشت سوالها!

 

من گریه می کنم ته این کوچه های سرد

در شهر تو به خاطر یک مشت خاطره

اصلا نمی شود به کسی اعتماد کرد

به مردم کثیف بد زود باورِ ...

 

.

.

.

 

در شهر تو غریب تر از... پرسه می زند

با دست های یخ زده، با گریه یک جسد

تقصیر من نبود ولی گفته است که:

برگرد به ، به شهر خودت... بــــــای تا ابد!

 

 

+ نوشته شده توسط زینب |

 

من انشایم را با نام خداوند بزرگ آغازمی کنم ... موضوع انشای این هفته ی ما این است : می خواهید در آینده چه کاره شوید؟ من می دانم که دوستان من همگی یک شغل زیبا و پر در آمد را برای خودشان انتخاب می کنند مثلا پریا همیشه دوست دارد در آینده دکتر بشود و مهدیه دلش می خواهد مثل مادرش یک معلم نمونه بشود و اما منیژه که تنبل کلاس است و پارسال هم رفوزه شده بود حتما می داند که دکتر شدن او محال است و می رود خانه دار می شود... اما من بعد از کلی تحقیقات در مورد شغلهای اطرافیان و همسایه هایمان تصمیم گرفتم در آینده "فاحشه" بشوم

زنی در همسایگی ما هست که همیشه موهایش را رنگ می زند و ناخنهایش  بلند و لاک زده و مرتب هستند . و بوی عطر او سه دقیقه بعد از رفتنش هنوز از کوچه مان به مشام می رسد ... او مانتوهای زیبا و کفش های پاشنه بلند می پوشد( از همان کفشهایی که منم دلم می خواد وقتی بزرگ شدم بخرم) او طلا و جواهرات زیادی دارد و آرایش می کند و هر وقت که من و دوستانم را می بیند به ما شکلات و بعضی وقتها هم میوه می هد... زنهای محله هیچ کدامشان از او خوششان نمی آید و هی پشت سر او حرف می زنند .... (منظورم از زنهای همسایه همانهایی هستند که چادر های کهنه ی بدون اتو سر می کنند و ماهی یکبار هم حمام نمی روند و لاک ندارندکه هیچ همیشه لای ناخنهایشان پر از کثافت است .. و همیشه بوی برنج و گوشت سوخته از آشپزخانه شان به مشام می رسد بس که تو کوچه هستند و می خوان آمار اون خانم را در بیاورند... و مرطوب کننده به دستهایشان نمی زنند و شاید سالها شانه لای موهایشان نمی چرخد و خیلی هم زشت و چاق هستند اما هیچ کدامشان خانم همسایه ی مانکن و زیبا را قبول ندارند و مدام رفت و آمدهای مهمانهای اون خانم را زیر نظر دارند... واقعا که...) این زنهای بد همسایه به آن خانم مهربان میگویند "فاحشه"!

مادرم می گوید به آن زن حتی سلام هم ندهید .. اما من وقتی با مادرم نیستم به او سلام می دهم ... خانم فاحشه ی مهربان دوستان زیادی دارد که همه ی آنها مرد هستند . این مردهای مهربان هر وقت پیش خانم فاحشه می آیند برای او گل و شیرینی می خرند.. خانم فاحشه ریس همه ی آنها هست ... و همه ی آنها راننده های او هستند این خانم خیلی ثروتمند هست حتی راننده های آن خانم ثروتمندتر از خود او هستند چون بعضی وقتها می بینم که آنها به خانم فاحشه پول هم می دهند... ! آن خانم آنقدر دوست داشتنی و مهربان هست که همه ی کارمندهایش (یعنی همان مردها) روز تولد او را می دانند و برای او کادو می خرند و گل هم می آورند... حتی پدرم نیز روز تولد او را می داند و این در حالی است که او روز تولد مادرم را نمی داند و حتی نمی داند من کلاس چندم هستم .. این را موقعی فهمیدم که روزی به بابایم  گفتم امروز روز تولد آن خانم هست بابایم گفت خودم می دانم !

این ها را نوشتم تا شما هم بدانید فاحشه بودن نه تنها بد نیست بلکه آدم را زیاد ثروتمند می کند و آدم ماشینهای جورواجور سوار می شود و  ریس همه ی مردها می شود.

من در اینجا انشایم را به پایان می برم

پ.ن.۱ : پریا دکتر شد و مهدیه مهندس و منیژه همان خانه دار شد و الان چند تا بچه ی قد و نیم قد دارد...

پ.ن.۲ : آن خانم فاحشه ی مهربان هنوز هم زیبا و جوان است اما نصف زنانی که پشت سر او غیبت می کردند مرده اند!

پ.ن.۳ : حالا که بزرگتر شده ام دوست ندارم فاحشه بشوم همین شغل خودم هزار بار بهتر است

پ.ن.۴ : معلممان بعد از خواندن این انشا به من صفر داد و صفر دیگری به کارنامه ی درخشان دفتر انشایم اضافه شد ( چون من معمولا به خاطر نوشته های ناجورم در انشا صفر می گرفتم ) ۱۰ ضربه شلاق با چوب گردش به دستم زد .. مادرم به مدرسه احضار شد و سه روز از مدرسه اخراج شدم و در خانه هم مادر حسابی از من پذیرایی کرد!

پ.ن.۵ : هنوز به مادرم نگفته ام پدرم روز تولد اون خانم را می داند!

پ.ن.۶ : بیایید آنقدر الگوهای خوبی باشیم که هیچ وقت یک فاحشه الگوی یک کودک نباشد

پ.ن.۷ : این فقط یه نوشته ی پست پست مدرنه در مورد نویسنده فکر بد نکنید 

این نوشته را یک بار در وبلاگ سابقم نوشته بودم هر چند بعدها در وبلاگهای دیگر با کمی تغییر دیدم که البته با اینکه آنها از من اجازه نگرفته بودند زیاد ناراحت نشدم ....

 

+ نوشته شده توسط زینب |

 

چار ماه است خواب و خوراکش عوض شده


آ ن چشمهای ساده و پاکش عوض شده

                                  

 آقا .....نگرد دزد دلم خانه گی نبود

 این خانه سالهاست پلاکش عوض شده

                              

گلدان پشت پنجره اش گل نمیدهد

هر بار آب خواسته خاکش عوض شده

                            

این "دخترک" شبیه سخنش روسپی نبود

تنها لباس و سایه و لاکش عوض شده

                             

تو فکر میکنی نکند توی ایستگاه

با یک نفر شبیه "تو" ساکش عوض شده؟!

                         

دیگر به فکر شهرت و پول و قیافه نیست

هر بار زخم خورده ملاکش عوض شده!!!

                      

چار ماه است لاغر و زرد و غریبه است

چار ماه است خواب و خوراکش عوض شده



*********



من را نبوس ! پیرهنم گریه می کنم

"یوسف" که نیست در بدنم گریه می کنم



من سالهاست توی خودم مرده ام "عزیز!"

من سالهاست در "کفنم" گریه می کنم



همسایه ها به بی کسی ام خنده میکنند

همسایه ها به اینکه زنم! گریه می کنم!



مانند لاشخور به تنم حمله میبرند

گوری نداشتم بکنم گریه می کنم



سالهای  سال موی دماغم برایشان

در حال ریشه کن شدنم گریه می کنم



با کفتران شهر که قهرم ! ولی بگو

از دست توپخانه منم گریه می کنم !



گفتند بت پرست به "او "اقتدا نکن !

گفتند زود می شکنم ،گریه می کنم



***

من را ببخش! دامنت از اشک خیس شد

حرفی نداشتم بزنم گریه میکنم.....

      
+ نوشته شده توسط زینب |

دیشب با محمد یکی از دوستان وبلاگ اس ام اسی درد دل میکردیم.. یاد خاطره ای افتادم و خاطره ام شعری شد با این مظنون... امیدوارم خوشتون بیاد



پشت تکرار آخرین دیدار

فکر کردم به کوچه هایی که....

تو را میبرند بسمت دیگر شهر

و شعر مرا سوی واژه هایی که....


پنج سال شعر های من مردند

توی این جاده های متروکه...

 تو سری خوردم از نگاه تو

من ..پنج سال تمام مرتیکه...


کاش دست "میدان ساعت تبریز"

پنج سال مرا عقب بکشد...

نگذارد این پنج سال سیاه

بند بند تنم را به تب بکشد....


و تو .. آقا .... سه شنبه های منی

روی صندلی های کافی شاپ

و .... دو تا بستنی گردویی ....

و من و لحظه های تاپ ... تاپ....


و تو .....یعنی بزرگتر از من... 

که نخواهی مرا و بعد بروی...

بعد توی حجم بسته کروی....

دوباره دست خودت را به من بدهی


پشت تکرار آخرین دیدار...

فکر کردم به سوالم که من آیا....

که ببلعم تمام سالن را...

تا بمانی تو پیش من ... اما.......


بعد تو هر کجا که من باشم

عشق توی شهر کوچک"اهر" است

توی این بچه غول بی آزار

در خیابان "شیخ..." در به در است..


پشت تکرار آخرین دیدار...

پنج سال انتظار در من مرد..

بعد دست ناشناس یک تردید

دست من را گرفت و با خود برد..


و تو یعنی که : "آتش زرتشت"...

شور  "آذر بدان بهدینی"...

و تو "امشاسپند" و "ایزد" من

توی دنیای زشت خود بینی...


و تو یعنی که جا ماندم ...

ازپناه سه قرن بارانی...

...زیر چتر تو بودن من ....

سایه های از عشق عرفانی


پنج سال رفت و جا ماندم

روی نعش  سوالی تکراری...

من و تو .. توی یک شهرو...

اینقدر دور از همیم ؟؟؟ آری؟!


+ نوشته شده توسط زینب |

و اگر عشق نبود،

نرخ بیکاری دل ها دوبرابر شده بود...

=========================================================

اگر خیلی مهربان بشود ،

تا می زند...

ولی اغلب مچاله میکند آدم را ،

روزگار !

=========================================================

می آورد آیا قاصــدکی ،

ســــلام تو را ...؟

=========================================================


              "به سراغ من اگر می آیی"..... صد سال سیاه ، می خوام اینجوری نیایی !

              "به سراغ من اگر می آیی"................. حتما با بلیط رفت و برگشت بیایی !

 "به سراغ من اگر می آیی"....................... بدون .  هر دیدی بازدیدی دارد !

 "به سراغ من اگر می آیی"....................... خب بیا ، من که خونه نیستم !

 "به سراغ من اگر می آیی"........................... بچه پر رو تو چقدر می آیی !

               "به سراغ من اگر می آیی"....... یک بگذره من ناهارو  خوردم ،گفته باشم !

              "به سراغ من اگر می آیی"................ توی راه یک سطل ماست بخر بیار !

              "به سراغ من اگر می آیی".................. آمدنت با خودت ، رفتنت با آژانس !

              "به سراغ من اگر می آیی" ....................... توقف بیجا مانع کسب است !

              "به سراغ من اگر می آیی" ..................................................................

             .................... شمع و گل و پروانه که هیچ ، باران و رنگین کمان یادت نرود!

              "به سراغ من اگر می آیی"................................ لطفا با سرعت مجاز بیا !

             "به سراغ من اگر می آیی"........................... هول نشی با دمپایی بیایی !

             "به سراغ من اگر می آیی"................... غسل و دفن و کفن و کافور با تو !

             "به سراغ من اگر می آیی".................... خورشید را دور بزن ، ماه را رگ !

            "به سراغ من اگر می آیی"........ بیا ، من هم " آمده ام با عطش سالها " !

=========================================================

و اگر این درخت نبود،

 گذر فصلها را نمی فهمیدم!

=========================================================

و

 

    خدا   

عاشق که میشه ،

همه چراغارو خاموش میکنه، جز چند تا شمع...

و شروع میکنه به شعر سرایی و شعر خوانی...

اونوقت اگه به آسمون نگاه کنی ،

غزل های خدا بهت چشمک می زنن،

و شاه بیت غزل هاش هم که همیشه ،

 ماهه !

مثه تو که ماه منی  ...

=========================================================

به دام افتاد

زیر تور ،

عروس !


=========================================================

یادش بخیر آن شب کولاک بهمنی

من و تو و دوربین عکاسی...

و برای جشن تولدم *

می پاشید، خدا

برف های شادی!

خداحافظ بهمنی ترین برفی قشنگ...

=========================================================

قلبي شكست و دور و برش را خــدا گرفت

نقـاره مي زنند .......  مريضي شفــا گرفت

 

ديدي كـــــه سنـــگ در دل آئينـــه آب شد

ديدي كـــــه آب حــاجـــت آئينــــه را گرفت

 

خورشیدی آمـد و به ضریح تو سجـــده کرد

اینجـــا برای صبــــح خـودش روشنــا گرفت

 

پیغـمبـری رسیـــد در ایــن صحــــن پـر زنور

در هــــر رواق . خلــوت غـــار حـــــرا گرفت

 

از آن طرف فرشتــــه ای از آسمــــان رسید

پـروانـــه وار گشـت  و ســــلام مـــرا گرفت

 

زیر پـرش نهــــاد و  به سـمــت خـــدا پــرید

تقــدیم حــق نمـــود و سپـس ارتقــا گرفت

 

چشمی کنار این همــه باور نشسـت و بعـد

عکسی به یادگـار از این صحنه هــــا گرفت

 

دارم قـدم قـدم بــه تـو نـزدیـک می شــوم

شعــــرم تمــــام فاصـلـــه هــا را فرا گرفت

 

دارم به سمــت پنجـــــره فـــولاد مــی روم

جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت


=========================================================

خانه اي بود خانه اي خاموش
در و ديوار هاش ماتم پوش
"مادري بود و دختر و پسري"
خانه لبريز درد بي پدري
-پدر از داربست سست نهاد
آه....يک روز اتفاق افتاد-
پسري ماند و خواهري بيمار
خواهري جلد سينه ي ديوار
مادري که پدر شد و ... اي درد!
شهر، نامرد...؛ هرچه مادر، مرد
....
گوشه ي آن اطاق بغض آلود
قلکي خنده بر لبانش بود
چند تا سکه گاه مي بلعيد
بغض مي کرد و باز مي خنديد
در دل نيم خالي قلک
آروزو هاي بستني و پفک
داخلش يک مغازه شيريني
يک مغازه عروسک چيني
ويترين بوتيک شهر قشنگ
پيرهن هاي شيک رنگارنگ
يک دل سير، انار و سيب و هلو
پول جراحي زري کوچولو...
....
...ولي آن روز سفره خالي بود...
کاش دنيا فقط خيالي بود
"غم نان" را پسر که حالي شد
بغض قلک شکست و خالي شد

=========================================================

در این روزهای  انقراض  نسل  مرد !

       چه  لذتی دارد  زن بودن . . .



+ نوشته شده توسط زینب |

 ابر غمگین تر از بهار شدن ، حس مرموز انتظار شدن

 شب به یاد کسی نخوابیدن ، تا سحر بغض گریه دار شدن!

 تا تو برگردی و بگویی که...

 

در لجنزار غم فرو بروم ، ما شویم و بدون او بروم

 آینه چشم توی چشمم شد ، مانده بودم کدام سو بروم؟!:

ساعتم توی خانه جا مانده

 

 بغض جامانده در گلوت شدم ، هر چه دیدم فقط سکوت شدم

 در خودم میتنیدمت هر بار ، عاقبت تار عنکبوت شدم :

من که رفتم ، فقط حلالم کن

 

 از تو میگیرم انتقامت را ، عشق بی ربط ِ بی دوامت را

 من فقط اهلی ِ توام برگرد ، پهن کن توی خانه دامت را:

توی نفرین مرا نگاه نکن!

 

 منتظر ماندی و نگاه شدی ، مثل یک بچه بی گناه شدی

 توی چشمت دوباره برق زدم ، شب به پایان رسید و ماه شدی!!:

شاید از راه ِ رفته برگردم

 

 اوج ِ پرواز یک پرنده تویی ، پاسخ ِ گریه دار ِ خنده تویی

 اینکه من عاشقت شوم یا تو ، در نهایت فقط برنده تویی!!

 عشق و نفرت دو خط ِ منقطع اند

.

.

+ نوشته شده توسط زینب |

                           از برانکاردها نمی پرسند

                           که چطور است حال عزراییل

                           غسل تعمید مادرم در خون

                           ربط دارد به پاشنه ی آشیل

 

                           مرگ بر هرچه مرگ بی وقفه

                           مرگ بر هرچه مرگ اورژانسی

                           مرگ بر nursهای دختر باز

                           دکترانی به عشوه ی نانسی

  

                           جیغ های بنفش صد تومور

                           درد تفسیر مرگ در ادرار

                           بین بدخیم شد...همایش بود

                           روی موهای درهم گلزار

 

                           پنج سال از تنت تراشیدم

                           غدّه هایی که عاجزت بودم

                           پنج سال تمام خون خوردم

                           شکل گلبول قرمزت بودم

 

                           از شکافی که کالبد بشوی

                           سقط کردی مرا به زایشگاه

                           پاره های تو چارپاره شدند

                           مثل موشی در آزمایشگاه

 

                           این اتاق از عمل شدن خسته ست

                           بند نافم بریده شد از سُن

                           خون شلاق خورده ی مادر

                           خون مسموم خسته از "هایدون"

 

                            متوسل شدم به هر قیمت

                            به خدا به مسیح به بودا

                            دستم از هرچه آستین برسد

                            چنگ شد روی دامن زهرا

 

                             ترک شُک دادن زنی مُرده

                             فکر کافکا و خودکشی بودم

                             فکر پرتابم از پل گیشا

                             بین آهنگ "چاووشی" بودم

 

                             کفر بودم و مرگ ربطی داشت

                             که به تنهایی" اوین "بشوم

                             بین برهان خُلف می گشتم

                             وخدا خواست تا ظنین بشوم

 

                             مادرم فعل درد بود فقط

                             که نباید به تسلیت برسم

                             هی خدا در خودش فشارم داد

                              که مبادا به معصیت برسم

 

                             پدرم به صلیب معتقد است

                             فکر مزدک شدن حریصم کرد

                             من و "چشم آذر "و خیابان ها

                             اوج "باران عشق" خیسم کرد

 

                             وبه دیدارم از" اوشو" رفتم

                             طرح عرفانی از ذن و تاروت

                             شکل یک "باله" ی زنی صوفی

                             روی  پرواز  روح  از  تابوت

          

                             زنی از نیمه های آذرماه

                              زیر این سقف کاذب بتنی

                              دف ددف های شمس و مولانا

                              روی نت های مست بتهونی

 

                               پنج سال تمام "دگزا" ها

                               از تو پرسیده اند حالت را

                              درد پنجاه و هفت(۵۷)تا سیگار

                              درد پنجاه و هفت سالت را

 

                              بدتر از حال و روز من بشود

                             حال و روز بد اتاق من است

                              سنگ های سیاه کلّیه ات

                              حجر الاسود اتاق من است

 

                              هرچه هم تکّه پاره ،مادرتر

                              عشق بازی به تکّه ی کفنی

                              قبر بعد از تو مادری کرده ست

                              استخوان های دوست داشتنی!

 

                               حسّ پهلو شکسته ای دارم

                               صبر کن،فکر این جنین...برگرد!

                               مادرم مثل دود سیگارش

                               بی که انّا الیه... ترکم کرد!!!

                  


+ نوشته شده توسط زینب |


مثل این خلط بی پدرمادر

هی تو را در خودم فرو بردم

چرک تا مغز استخوانم رفت

ذره ذره من از تو میمردم

 

من جنینم فسیل تر می شد

زخم هایم عجیب می دردند

هی تو را عق زدند در لیوان

قرص هایی که خودکشی کردند

 

تو انرژی هسته ای هستی

که سرم را به باد خواهی داد

یا به گاوی که می چرد در دیس

فیلسوفانه یاد خواهی داد:

 

عشق چیزی شبیه کنسرو است

مثل دریا درون یک ماهی

مثل کاناپه های لم داده

مثل دیگر مرا نمی خواهی

 

خودکشی در جنین مصنوعی

هی تو را در تو مردگی کردم

ذره ذره من از تو میمردم

فکر کردم که زندگی کردم

 

عشق تصویر مضحکی دارد

مثل یک زن بدون پیراهن

یا مقدس مآب تر از این:

به!چه لب های خوشگلی دارن!!!

 

زن به طرزی غریب آزاد است

بین ندان چند دایناسور

مجتهد های عشق جایز نیست

فیلم ها از کمر به پا سانسور

 

حس آزاذی از بدن یعنی :

گیر کردن به پای اختاپوس

ما به تختی دو خوابه محدودیم

مثل زن های عهد دقیانوس

 

استخوان های من که می پوکید

گشنگی را فقط سگی فهمید

مثل این گاو بی زبان جز تو

عشق را هر پدر سگی فهمید!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط زینب |


در را بستم تا نه تازه واردي از گرد راه برسد و نه كسي بازگردد. با اين همه هر كس خواست ,آمد.

در را بستم تا اگر آمده اند كه بمانند ,بمانند و اگر بازگشته اند كه بمانند , ترديد نكنند. با اين همه هر كس خواست ,نماند.رفت.

در را بستم.همه مي آيند كه بروند ...... تنها منم كه سر بر درِ بسته مي كوبم.


قصه ما به سر رسيد.

تنها كلاغه نبود

من هم به خانه نرسيدم.


+ نوشته شده توسط زینب |

و ردّ پاي دلم را دوبـاره بــاران بــرد
دوباره گم‎شده‎ام در هواي يك برخورد

دوباره لحظهء سرد غروب يك شاعر
و انتهاي غزلهـــاي ِخوبِ يك شاعر

سواي لرزش دستم، دلم و چشمانم
نشسته لـرزه به جان نهال ايمـانم

نشسته لرزه به جان خطوط اين جاده
كه خطّ رفتنِ او در مســــير افتاده…

همان كبوتر شكاك پر، كه دل دل كرد
مرا ميان زمـيـــن و كلاغها ول كرد

همان كه پنجره اش را به رويمان مي بست
كمر به ريختنِ آبرويمان مي بست.

همان كه روسري اش را اگر تكان مي داد
مرا به دست غزلهاي ناگهان مي داد

همان كه – هي – به نگاهم كمي حواسش بود
اگر چه هوش و حواسش پيِ لباسش بود

همان كه بيخود و بي جا بهانه مي آورد
خراب چشم خودش را به جا نمي آورد.

…همان غريبه كه چپ چپ نگاهمان مي كرد
و با طلــــسم نگاهش سيا همـان مي كرد

و يا مرا سر يك وعده آنقدر مي كاشت
كه شكـل تابلـوّ ايستــگاهمان مي كرد

به هر خطاي خود اقرار مي كنم اما
بداستفـــاده اي از اشتباهمان مي كرد

بـــــزرگ راه خوشيهاي تا ابد بوديم ،
اسير كوچهء بن بست آهمان مي كرد…

اگر چه در سرمان آفتاب و گرمي بود
خيال يخ زدگي در كلاهمان مي كرد

خلاصه عمر درازي مرا به بازي داد
همان غريبه كه چپ چپ نگاهمان مي كرد…


به اين بهانه كه تنگ است حجم آبادي
به اين بهانه كه سيرم از اين دل عادي،

مهار برهء دل را به گرگهـــــا دادم
و از نگاه خودم تا هميشـــــه افتادم

و اشتباه من اين بود زود دل بستم
به آن غريبه كه عاشق نبود دل بستم…

كسي غروب مرا حس نكرد،حتي كوه
و درّه هاي پر از برف و از تگرگ انبوه

كسي غروب مرا حس نكرد دريا نيز
كسي غروب مرا حس نكرد
                                   جز پاييز…

+ نوشته شده توسط زینب |

چگونه شرح دهم بت پرست یعنی چه؟

کسی که دل به تو یک عمر بست یعنی چه؟

برای لحضه ی اول که دیدمت ناگاه

نخورده تجربه کردم که مست یعنی چه؟

گذشتی و نگذشتم که خاطرت باشد

کسی که پای دلش مانده است

گلایه می کند از گریه ام خدا اما

زمین نخورده بفهمد شکست یعنی چه؟

تو را که ترک کنم تازه بعد می فهمی

که انتقام من و ضرب شصت یعنی چه؟!!!

+ نوشته شده توسط زینب |

امروز داشتم دفتر خاطراتم رو مرور میکردم....

صبر کن....


اینجاچی گفته بودی هان ؟؟؟!!!!!


اووووو !


نههههه !!!


هااااا !!!!!!!

+ نوشته شده توسط زینب |

بدون شک تو همانی که دوستت دارم

و بهتر است ندانی که دوستت دارم

برو محبت من با زبان مرموزت

بخوان به گوش فلانی که دوستت دارم


چه بي رحمانه تخته كرده اي- 

ميخانه ي چشمت را!

  عينك آفتابي دگر چه صيغه اي ست


من را از آن اول نوشتند از لج تو

اصلا گِل من را سرشتند از لج تو

غير از من و او ما، شما، ايشان و آنها

ديگر ضمائر زشت زشتند از لج تو


ز ابتدا نگاه من اين بود "عاشقي"

خوب اوج اشتباه همين بود"عاشقي"

انگار معني متداول صحيح نيست

در اصل يك گناه نوين بود"عاشقي"


مغرور نشو كه من تو را ساخت، بفهم...

از عمد دلم به ناز تو باخت، بفهم...

تو ويرترين ليلي عالم بودي!!

از بوسه من لپت گل انداخت، بفهم...


ولم کنید...،مرا عمق گور می طبد

و این نسیم قطاری عبور می طلبد

رها کنید طبیبان مرا، که یک عمر است

نوار مغزی من مرده شور می طلبد


بر دایره مدار فرضی نفرین

بر منحنی خطوط ارضی نفرین

نفرین به تو ای زمین قاتل رو کن

کی گفت که اینچنین بلرزی؟.......... نفرین


همين كه تو نگاه مي كني

 

و من نگاه مي كنم

 

تا ببينيم كداميك از ما نگاه مي كند

 

خود ِ خود ِ عشق است.


او حوصله اش همیشه سر رفته توست

از مشتریان قهر هر هفته توست

خب او چکند که دم به دم می شکنی

تقصیر دل زوار در رفته توست


من كه مي‌دانم چرا هر روز خلوت مي‌كني

با من و افكار من احساس غربت مي‌كني

مي‌گذاري من بخوابم بعد بي دلواپسي

بي‌حيا تا بوق سگ با اين و آن چت مي‌كني


+ نوشته شده توسط زینب |

من سرم درد میکنه واسه دردسر

امشب می خوام برم یه پاسگاهو بزنم

یه دونه از اون بنزای خوشگلشونو می خوام

میخوام باهاش برم تو بقالی سر کوچمون

آخه شربت تاریخ گذشته بهم داده

فردا شب میخوام برم بانکو بزنم

یه دونه از اون خودکاراشونو میخوام که با فنر میبندن

میخوام بذارم روی میزم

پس فردا شب میخوام طویله ی تانیا رو بزنم

یونجه هاشو میخوام ببرم بریزم جلوی چند نفر که دیگه خیلی دارن برام خط و نشون میکشن

پسین فردا شب میخوام یه کلوپو بزنم

میخوام فیلم سگهای خالدارو بدزدم و سگاشو بندازم به جون همسایه پایینیمون تا هر دو شب یه بار برای بچش تولد نگیره

پس پسین فردا شب میخوام اتاق خودمو بزنم

میخوام خودمو بدزدم تا واسه همیشه از دست خودم راحت شم

من سرم درد میکنه

.

.

.

.

 واسه دردسر

+ نوشته شده توسط زینب |

امشب پدربزرگ عزيزم تو راهی

شهر قشنگ و روشن پروانه ها شدی

مانند يک پرندۀ کوچک ، پدربزرگ ،

در دستهای باد مسافر رهاشدی

 بعدازتو در نگاه کدامين پدربزرگ،

از چشمهای آبی تو پرس وجو کنم؟

بعد از تو مهربانی يک سرو پير را ،

در بوته ها چگونه بگو جستجو کنم؟

آه ای پدر بزرگ عزيزم که قلب تو ،

ديگر درون سينۀ گرمت نمی زند

ديگر کسی برای من خسته مثل تو ،

آن تکيه گاه ساده و محکم نمی شود

 در خاک می گذارمت. من را ولی ببخش

آخر چگونه می شود من بی وفا شوم؟

آخر چگونه می شود امشب پدربزرگ،

مثل غريبه بگذرم ،از تو جدا شوم؟

 در خواب رفته ای ودلم بی قرار توست

بامن بخند تا که بگويم دروغ بود

با من بخند مثل هميشه پدربزرگ

من آمدم به خانه ات اما کسی نبود

 من را ببخش با تو کمی سنگدل شدم

تقصير توست با خودت من را نبرده ای

امشب چرا برای خودم گریه می کنم؟

يعنی تو ای صبور ، غريبانه  مرده ايی؟

 من مرگ را به ياد تو نسبت نمی دهم

مثل پرنده عازم راه سفر شدی

پرواز کردی از قفس بستۀ زمين

مردی ولی درون دلم زنده تر شدی.... .

+ نوشته شده توسط زینب |

68- ( یک فروردین ) تولد من
68 گوشه ای از مراسم خاکسپاری من....

( و ما همیشه کسانی را از دست می دهیم که
دوستاشان داریم و...
جای خالی شان را با زلالی اشکهایمان خواهیم شست)

هیاهوی غریب صلواتهای نصفه و نیمه...
روحهای مطئفن مردارهای فاسد را
به تفهیم مرگ قانع می کند...
و تعارفهای افاده ای خرماهای سیاه رنگ پیش دستی های ملامینی
بی سبب هر رهگذری را فریب می دهد!
و آنان که هرگز مرا ندیده اند با لحنی دردناک می گویند:
بیچاره جوان خوبی بود...
و پیرزنها تراژدی زندگی مرا به گونه ای دیگر به تصویر می کشند...
صدای گرم عبدالباسط از چند متری شنیده می شود
و دانه های درشت اشک از پشت عینک ته استکانی
پیر مرد روضه خوان - که اسکناسهای براق هزار تومانی را مچاله می کند-روانه است..
مرگ مثل مجسمه های گچی...
مثل خاک باران خورده بوی عجیبی دارد ...
وقتی تمام روز به انتظارش می نشینی دوستش داری...
ولی ناگاه که چشمهایت را می بندی و احساس می کنی که...
یک بند انگشت با تو فاصله دارد...تنهایت را با خارش مداوم بیمناکی همیشگی می خراشی...

من در دل خاکهای تیره فرو می رم ...
و دیگر آفتاب را نخواهم دید!
من خوب می دانم که زیر خاک دریچه ای برای تنفس نیست
و من... اینجا خواهم مرد!
و شماره شناسنامه ی 68 به سیاهه ی پوشه های باطله خواهد رفت...
و  من متاسف نیستم به خاطر مردنم ولی...
دوست داشتم بیشتر از اینها زنده بمانم
چراغها خاموش می شوند...
انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است...
یک فروردین مرا به یاد خودم هم نمی آورد
فقط خاطرم هست آخرین شعری که گفتم بوی غریب هجرت می داد...
+ نوشته شده توسط زینب |

دو متر مانده با پایان ساعتت کوکی
چقدر بی سرو پایی چقدر مفلوکی
بگرد حافظه ام را بگرد جیبم را
که نیست توی سرم هیچ چیز مفلوکی
و چند پنجره راهی به کوچه ای نگشود
برای گم شدن از کوچه های متروکی
که سال سال هزار و درنده و اندی
به او که روی دلش ایستاده می خندی
به او که روی دلش... تا بلند تر بشود!
تمام روزها را به رنج می بندی
خدای من ! چه درختان بی کس و کاری...
عجب دروغ کثیفی ... عجب خداوندی!
نه ! اتفاق نیفتاده بیشتر بخورم ...
و یا به بزرگتر از این زخمها بر بخورم !
که تکه تکه به پایان سیر خواهم شد..
به احتمال قوی لقمه ای تبر بخورم ...
صبور باش عزیزم .. الو.. نمی شنوم !
گمان کنم که فقط باید از تو پر بخورم !
گمان کنم که دو تا صندلی کنار کمد...
که هر چه جیغ کشیدندو هر چه گریه نشد...
بریز قهوه ی تلخ مرا به روی خودت
که مثل سرفه پریده است در گلوی خودت !
" همیشه هست کسی که ترا نفس بکشد
 و ناگهان برود تا همیشه پس بکشد "..
همیشه هست .. همیشه... همیشه هست کسی...

نمی رسد به کسی که ... نمی رسی.. ن.. ر...سی....

+ نوشته شده توسط زینب |

من آن پیر زن خمیده پشتم

که هنوز ...

هر شب جمعه راهی دراز می آید ...

تا فانوسی بر کند دخیل های فراموش شده را

تو آن امامزاده ی مغروری ...

که یک هفته انتظار را

پایان نمی دهی به اجابتی ...

+ نوشته شده توسط زینب |